ساکت و ساده و سبک بود؛ قاصدکی که داشت می رفت. فرشته ای به او رسید و چیزی گفت. قاصدک بی تاب شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید. قاصدک رو به فرشته کرد و گفت: "اما شانه های من ظریف است. زیر بار این خبر می شکند. من نازکتر از آنم که پیامی اینچنین بزرگ را با خود ببرم."
فرشته گفت: " درست است، آنچه تو باید بر دوش بکشی ناممکن است و سنگین؛ حتی برای کوه. اما تو می توانی زیرا قرار است بیقرار باشی..." فرشته گفت: "فراموش نکن نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر..." آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد.
***
حالا هزاران سال است که قاصدک می رود، می چرخد و می رود، می رقصد و می رود و همه می دانند که او با خود خبری دارد. دیروز قاصدکی به حوالی پنجره ات آمده بود. خبری آورده بود و تو یادت رفته بود که "هر قاصدکی یک پیامبر است." پنجره بسته بود تو نشنیدی و او رد شد.
***
اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی، دیگر نگذار بی خبر بگذارد و برود. از او بپرس چه بود آن خبری که روزی فرشته ای به او گفت و او این همه بیقرار شد...
نوع مطلب :
برچسب ها :